10 شهریور 1385 ساعت 2:04 PM

نتیجه

هر چند به خوبی نتونستم درکش کنم اما تا حدود زیادی فهمیدم منظورش چیه اما گفتنش خیلی سخته فکر کنم به همین خاطر یه جور خاص نوشته اما به نظر من  می خواسته بگه : با توجه به شعر های شاعر ،  شاعر هیچ چیز رو از خودش نمی دونسته و خودش رو در برابر خدا هیچ می دیده و هر چیزی که می نوشته از خودش نمی دانسته بلکه خدا این مطالب رو به ذهنش می آورده و الهی قمشه ای بهتر گفته : وجود خالی خود را چون نی بر لب معشوق نهاده تا هر چه او خواهد در او بنوازد و هر کسی که دوست داره به گوشه ای از بزرگی خدا حقانیت خدا  عشق خدا و... برسه از طریق شاعر ( که وجود خالی خود را چون

نی بر لب معشوق نهاده تا هر چه او خواهد در او بنوازد ) ببیند درک کند .

به قول یکی از دوستان این قسمت مطلب جواب بقیه رو هم میده. البته به نظرم تا حدودی.

نظر های که داده اید هم جالبه:

به نظر هما :

راستش در مورد سئوال مثنوی .. آیا شده تا به حال عاشق بی معشوق باشین ؟.. عشق بی معشوق یه معنی بسیار پیچیده هستش .. کسی که بچنین عشقی برسه به والاترین نوع عشق رسیده .. به اوج قله ازخودگذشتی .. ولی نتیجه اون اصلا شادی آور نیست .. عشق بی معشوق از اون عشقا نیست که مثلا شما خودتو واسه معشوق زیر تریلی له کنی.. نه نه ! یا بگی یا با تو یا با هیچکس ! عشق زمینی یه جرقه می شه که شما به عشق حقیقی برسی.. و بعد از اون حتی اگه معشوق بی وقایی کرد شما دیگه هدفت رسیدن به اون نیست بلکه احترام و ستایش حرمت خود <عشق> هستش .. در اینجا انسان خود وجودیش رو فراموش می کنه  و هیچ میشه.. :)

در مورد عشق حقیقی ..بیبینید .. عشق حقیقی به انسان سبکی وصف ناپذیری رو می ده ولی عملا اون حس شادابی که یه عاشق معشوق معمولی در لحظه وصال دارن خب در این نوع عشق وجود نداره .. عاشق رنجور می شه در حالیه این رنج براش لذت بخشه.. اینم اضافه کنم که کسی نمیتونه عاشق بی معشوق رو درک کنه و حس و حالش رو بفهمه به همین دلیل در ره رسیدن به عشق بی معشوق باید علاوه بر رنج هجران شکنجه تنهایی و انزوا رو هم به جان خرید .. ممکنه معشوف زمینی که از ابتدا به منزله یک جرقه بوده به خودش بباله که آره این یارو خودشو داره می کشه واسم .. در حالکه اون<یارو!> حرمت عشق رو نگه داشته و رهرو حقیقت عشق شده نه خود معشوق ..

 نظر حسین :

 در ادبیات و عرفان ما عشق والا و اصیل و راه دستیابی به اون رو فقط و فقط از یه راه میشه به دست آورد . اونم اینه که به درجه ای برسی که خودت رو اصلا نبینی . تمام تاروپودت معشوق باشه و بدونی که هیچی نیستی . خیلی واضح تر میگم . ما همیشه وقتی جایی میریم یا کاری رو شروع میکنیم با بسم الله الرحمن الرحیم شروع میکنیم . چرا میگن این جمله خیلی خیلی با ارزش هستش . چون که تو با گفتن این جمله با صراحت میگی که خدا من هیچی نیستم . فقط تو .
اگر برنامه ی کوله پشتی قسمتی که خانم ایرانی الاصل و ساکن آمریکا رو آورده بودند دیدید یک جمله ی عظیمی رو گفت . گفت وقتی به یک ارامش و سلوک خاص میرسی که همه چی رو همه چی رو همه چی رو بیاری پایین و فقط خدا رو اون بالا نگه داری .

یا  راستگو گفته :

 راستش سوالات شما یکم که چه عرض کنم " یوقذر " فلسفی هستند و جوابش مشکل
در جواب او بگم که بهتره بری منطق الطیر عطار رو بخونی
و در جواب کس بودن یا نبودن  ارجاعت میدم به همون شعر مولوی که میگه :(( از جمادی مردم و نامی شدم - وز نما مردم به حیوان سرزدم و ..........  بیت آخر ---> بار دیگر از ملک پران شوم           آنچه اندر وهم تاید آن شوم ))

به نظر امیر ( البته دوستدار اِکِنکار یا با مذهب اکنکار ) :

فکر کنم  زمان این طرز تفکر دیجیتالی که فلان عشق زمینی است و فلان عشق آسمانی گذشته است مگر عشق ارتش است که زمینی و آسمانی و هوایی باشد . عشق ممکن است ۷۰٪ زمینی باشد و ۳۰ ٪ آسمانی .
دوستانی که مهندسی میخوانند میدانند که منطق فازی چیست.از نظر دوره علمی هم زمان منطق دیجیتالی گذشته است.

به نظرم نظر ستاره بانوی اسمان هم بی ربط نیست :

در میان تنهائی های خویش دنبال خودم گشتم اما هیچ نیافتم جز خاموشی خویش نمی دانم به دنبال کدام خویشتن خویش بودم که به هر سو می رفتم جز تنهائی خویش چیزی نمی یافتم.

به نظر خوزه رضا :

ببخشید ها خیلی کشش دادید طوریکه مطالب در هم متداخل شدند و .... شما از ابتدا  اول در مورد  
آینه ای رنگ تو نقش کسی است
تو ز همه رنگ جدا بوده ای
تفحس و تعمق کنید و ریشه یابی .... جوابهای دیگر در همین اینه خفته .
آینه سکندر جام جم است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

من کسی نیستم که در باره ی این متون و اشعار نظری بتوانم بدهم ..... بسیار عالی ... فقط شما که زحمت تدوین را کشیده اید چرانیتجه گیری خودتان را ننوشته اید ؟ بلکه در آن مورد بتوان نظری داد

حمید رضا میگه :

تا  از خود ت نگذری نمی تونی به اون چیزی که باید برسی    برسی .

به نظرم سوگل درست فکر می کنه :

فکر می کنم منظور از او همان عاشق بی خویشتن ........بقیه هم که واضح ... من نمی فهمم مشکل شما کجاست ؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و اما محسن :

ممکنه حرفم بی ربط باشه ممکنه نباشه ولی خود آقای الهی قمشه ای روزی راجع به شعر و عرفان صحبت می کرد و می گفت شعر مثل یه باغ می مونه که شاعر با گفتن اون شعر دیگران رو به اون باغ دعوت می کنه مضمون شاید همون باغ باشه که معرفیش کرده.

یه حرف سبز

گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست    تا ریشه در آب است ، امید ثمری هست

هر چند رسد آیت یاس از در و دیوار   بر بام و در دوست ، پریشان نظری هست

Iran( عرفی شیرازی )

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
15 مرداد 1385 ساعت 01:51 AM

جو!بی در سو!لی

 

چند روز پیش یک مثنوی خریدم گفتم از اولش شروع کنم به خواندن اما همون اول به یک مطلب عجب پیچ در پیچ  : مقدمه دکتر حسین محی الدین الهی قمشه ای گیر کردم یعنی مطلب رو درک نمی کنم گفتم که بهترین راه این هست که از ذهن خلاق شما دوستان استفاده کنم. که مطمئنا" به جواب می رسم پس اگه لطف کنید مطلب را بخوانید و درک خودتان را نسبت بهش بگید ممنون می شم.

هر جایی که سوالی برام پیش اومده با رنگ دیگه ای نشون می دهم.

مطلب :

مثنوی حکایت عاشق بی خویشتنی است که وجود خالی خود را چون نی بر لب معشوق نهاده تا هر چه او خواهد در او بنوازد یا چون آینه خود را در پیش روی معشوق اَزل نهاده تا هر که خواهد در اطوار نا منتهای جمال او بنگرد .... در آینه وجود او نظر کند . او از خود هیچ نقش .... رنگ و صورت ندارد .

 

آینه ای رنگ تو نقش کسی است

تو ز همه رنگ جدا بوده ای

( دیوان شمس )

یا به مثل همچون نقش است پیش نقاشی یا بت است در دست آذر بت تراش و به زبان حال می گوید :

 

او به صورت آذر است و من صنم

آلتی کوسا زدم من آن شوم

گر مرا ساغر کند ساغر شوم

ور مرا خنجر کند خنجر شوم

گر مرا چشمه کند آبی دهم

گر مرا آتش کند تابی دهم

( مثنوی )

و یا او قلم است در میان دو انگشت. آن خطاط که هر چه او اراده کند بر کاغذ می آورد :

چون قلم در دست آن کاتب مدام

کرده بین الاصبعین او مقام

نیست در من جنبشی از ذات من

اوست در من دمبدم جنبش فکن

( مثنوی )

یا همچون جامه ای است که به جست و خیز رقصنده ای دست افشان چرخ می خورد یا اندامی است از هیجانات روح  به رقص می آید یا روحی است که از مشاهده کرشمه های جمال معشوقی به هیجان می آید .

 

خرقه رقصان از تنت شد جسم رقصنده ز جان

گردن جان فکنده زلف جانان در رسن

( دیوان شمس )

یا آن نا کسی است که کسی بودن را دون شان خود دیده و کسی را با نا کسی در باخته است.

 

من کسی در ناکسی دریافتم

پس کسی در نا کسی درباختم

( مثنوی )

خانم امیلی دیکنس شاعره خلوت نشین آمریکایی در قطعه شعری ژرف و دلنشین می گوید :

 

من کسی نیستم

تو کیستی

اگر تو نیز مانند من کسی نیستی

ما یک زوج می شویم

مبادا این راز را با کسی درمیان نهی

ما را تبعید خواهند کرد

( ترجمه ی ملخص )

آن کسی که برای خود کسی است با آن دیگرانی که آنها نیز کسی هستند مقابل می شود و چون هر کس در سودای خویش است بناچار تضاد منافع پیش می آید و جنگ و ستیز آشکار و نهان پدید می شود.

اما آن کس که کسی نیست با کسی در جنگ نیست ؟ او روئین تن است زیرا کسی او نمی یابد تا ضربه ای بزند و اگر بناچار او را تیغی بزند آن تیغ بر خود زده است.

 

ای زده بر بیخودان تو ذوالفقار

بر تن خود می زنی آن .... هوش دار

( مثنوی )

آن کس که کسی است کس دیگری نیست همان کس است که هست . در زندان همان «  کس »  گرفتار است . یک نقش و یک صورت بیش ندارد همچون درخت که فیل نیست که کبوتر نیست و هیچ کس دیگر نیست چون فیل است .... اما  آن کس که کسی نیست چون آینه است که هیچ رنگی و نقشی ندارد اما هر دم هزار نقش و رنگ در او هویدا می شود زیرا او در پیش روی کسی نشسته است که در عین بی رنگی .... هزاران هزار رنگ می آفریند و به یک گردش پر کاری فلک هزاران خط کژ و راست نقش می کند .

 

هزاران نقشها بینی خلاف رومی چینی

اگر با دوست بنشینی ز دنیا و آخرت غافل

 ( سعدی )

 

پس نا کسی بدین تعبیر لطیف ... رندی و زیرکی است . آن جاهل که خود را در نقشی اسیر کرده و از آن دایره پای برون نمی نهد .... زیان می کند . هر چه می گوید .... از همان نقش نفسانی خویش می گوید هم خود را ملول می کند و هم دیگران را .... و اگر چه تمنیات نفسانی خویش را در پس هزار حجاب پنهان کند بوی نفس از هر چه می گوید و می کند به مشام می رسد .

 

بوی کبر بوی حرص بوی آز

 در سخن گفتن بیاید چون پیاز

( مثنوی )

اما آن کس که از دایره تنگ هواهای حقیر نفسانی خویش بیرون آمده و در دایره بی نهایت عشق قدم نهاده .... هر دم هزار نقش هزار نقش و جلوه تازه می بیند و مکررات نمی بیند و هیچ کاری را مکرر نمی کند و پیوسته از تازگی و طراوت برخوردار است .... نه خود ملول می شود و نه دیگران را ملول می کند .

 

بگذر از این مکررات و ببین

همه اطوار تو ظهور آن جا

( الهی قمشه ای )

و معنی رندی و عاشقی ومست و نیسی و امثال این تغییرات .... همه همان خالی شدن از محدودیت ها و تنگ نظری ها و تعصبات و امراض و اغراض نفسانی و در تعبیر دیگر پا بر سر هستی ( یعنی تعینات محدود و مشخص ) نهادن است.

 

عاشقی و رندی و مستی خوش است

پای زدن بر سر هستی خوش است

( الهی قمشه ای )

بیا که ما سر هستی و کبریا و رعونت

به زیر پای نهادیم و پای بر سر هستی

( سعدی )

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

آنگه برو که رستی از نیستی و هستی

( حافظ )

میائیم در این گوشه پنهان شده از هستی

ای دوست رفیقان بین یک جان شده از مستی

 

از این رو گاه گفته می شود که عاشقان مردگانند بدین معنی که نفس خودبین را در محراب عشق قربانی کرده اند و به حیات حقیقی و زندگی نوین رسیده اند .

 

زنده کدام است بر هوشیار

آنکه بمیرد به سر کوی یار

( سعدی )

و گاه گفته می شود که عاشقان زندگانند و غیر عاشق مرده است زیرا زندگی نفسانی در مرتبه حیات حیوانی و شیطانی است و نسبت به حیات روحانی عشق به حقیقت مردگی است چنان که مولاتا گفت :

 

مرده بدم زنده شدم .... گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

( دیوان شمس )

جانهای مرده اندر گور تن

بر جهد ز آوازشان اندر کفن

( مثنوی )

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید

دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید

( دیوان شمس )

 

 

« مقدمه مثنوی معنوی نوشته دکتر حسین محی الدین الهی قمشه ای ( نشر محمد ) »

 

 

هر چند که مطلب قبلی همه حرفی سبز بود

                                                      اما یک حرف سبز دیگر

 

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند

که اعتراض بر اسرار علم غیب کند

( حافظ )

 

Iran

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo